Thinking Out Loud

من اون سیبی‌ام که تو هنوز گاز نزدی آٔدم!

Thinking Out Loud

من اون سیبی‌ام که تو هنوز گاز نزدی آٔدم!


مربا موضوعِ آخرین جلسه‌ی گروهی‌مون بود. یکم ممکنه عجیب به نظر بیاد. همین عجیب به نظر اومدنش، باعثِ بحث‌برانگیز شدنِ ماجرا هم شده.

شنبه در جلسه‌ای که من، میلاد و امید بودیم، بحثِ مربا در مورد این بود که آیا درسته اطلاعاتِ تولید‌کننده (در اینجا کشاورز و کسی که مربا رو تولید کرده) کامل به مصرف‌کننده داده بشه؟! کامل هم یعنی اسم روستا و اسم-عکس اشخاصِ درگیر در موضوع!

قضیه این بود که دادنِ اطلاعاتِ کامل میتونه باعثِ گردشگری شدنِ روستا بشه و به همین خاطر به فنا بره!

من یه عالمه فکر پراکنده تو سرم می‌چرخید که نمیدونستم چطور میتونم بیانش کنم. حس میکردم جلسه روی روال مشخصی داره جلو میره و نمی‌تونم نظراتم رو درست بیان کنم. اینجا بود که به ذهنم رسید که ابراهیم و مخالفت‌هاش و بحث‌هایی که راه میفته، میتونه باعث بشه فکرامونو بهتر به زبون بیاریم. این جمله رو هم ناخودآگاه گفتم که «ابراهیم امروز باید می‌بود» 

بحث حدود یک ساعت بعدِ اون ادامه پیدا کرد اما صرفا پیرامون نوع مطرح کردن داستان قضیه که آیا نام اون روستا و افراد باید آورده بشه یا نه؟!


یک چالش اساسی که این روزها برای خودم تعریف کردم اینه که روابط و درگیری‌های شخصی‌ام با افراد رو با کاری قاطی نکنم! به طور خاص‌تر هم همون کسی که باعث سردرگمی این روزهام شده، مخاطب اصلی این چالش‌ه  (از این به بعد با عنوان B درموردش صحبت میکنم). بچه‌ها میگن خیلی با B بد صحبت میکنی. با هیچکس دیگه اینجوری نیستی! خودم میدونم که این تاثیری‌ه که روابط شخصی‌مون و ناکامی‌هاش در برخوردهامون داشته. آیا این کاربر میتونه در آینده‌ی نزدیک بینِ این دو مسئله تمایز قایل شود؟ خواهیم دید!


آخرین پست وبلاگ برای ۱۳ دی ۹۷ه. یعنی حدود ۶ ماه پیش.
همیشه همینه!
یه تصمیمی رو خیلی باانگیزه میگیری و شروع میکنی اما ادامه نمیدی!
واقعیت اینه که شروع رو همه بلدن ولی این ادامه دادن‌ه که مهم‌ه و همیشه ازش غافل میشیم.
درخت می‌کاریم، وبلاگ می‌سازیم، جلسه‌ی اول باشگاه رو میریم، دفترچه برای نوشتن سفرنامه می‌خریم، یک رابطه رو شروع میکنیم و ...
ادامه نمیدی ولی گوشه‌ی ذهنت یه کوله‌بار درست میکنی از این شروع‌های بی‌ادامه که هرازچندگاهی سنگینی‌اش اذیتت میکنه ولی سعی میکنی بهش توجه نکنی!
نوشتن تو این وبلاگ هم مثل همونا بود. به این نتیجه رسیده بودم که نوشتن میتونه باعث بشه بهتر فکر کنم و با خودم شفاف‌تر روبرو بشم. اینستاگرام و توییتر داشتم ولی پلتفرم مناسبی برای نوشتن نبود. هاست و دامنه خریدم، ظاهرش رو درست کردم، دو تا پست گذاشتم و ... شد آنچه شد!
تو این مدت چند بار تصمیم جدی برای نوشتن گرفتم اما دست به قلم نشدم. اگه بخوام دلیل ادامه ندادنم رو واکاوی کنم یکی از مهم‌ترین‌هاش یه احساسِ مزخرفی بود که میگفت حرفی که میزنم باید مفید باشه و  به دلِ مخاطب بشینه. همین احساس باعث میشد سختم باشه و هی به تعویق بندازم.
با احترام از این به بعد مخاطب حرفام رو صرفا خودم در نظر میگیرم و از خودِ واقعی‌ام بدون هیچ آرایشی برای خودم صحبت میکنم. ممکنه یه روز یه کلمه باشه یه روز یه خط یه روز یه صفحه یه روزم خالی! 

نیلوفر - تالاب زریبار


دیروز طبق قرار هفتگی جلسه داشتیم. قبل از جلسه با امید و زهرا به صورت جداگانه صحبت کردم تا موضعشون درمورد هدف جاده‌خاکی رو دقیقا بدونم. موضوع جلسه‌ی هفتگی این بار این بود که هدف جاده‌خاکی رو بینمون یکی کنیم. با شروع جلسه، بعد از صحبت‌های ابتدایی، منتظر جدی شدن جلسه بودیم. بعد از رفتن بقیه‌ی بچه‌ها، من و امید و ابراهیم موندیم. 

تک درخت زمستانی


مقدمه‌ها رو بعدا می‌چینیم. امروز با چالشِ جدیدی روبرو شدم. صبح به محضِ ورود به دفتر، فهمیدم حالِ امید خوب نیست. یعنی کلا بعضی وقتا رو فاز نیست. هنوز اما قلقش دستم نیومده که تو این زمان‌ها باید چیکار کنم که حالش خوب بشه (هرچند حدس میزنم نیاز به یه سفر نسبتا بلند مدت داره). بعد یکی دو ساعتی که تقریبا در سکوت نشسته بودیم و هرکدوم سرمون تو کار خودمون بود (به جز چند مورد که سعی کردم سر صحبت رو باهاش باز کنم اما ناموفق بود) گفت من میرم بخوابم. بعد از چند دقیقه اومد در اتاق و گفت: «تو بعضی وقتا حس بطالت بهت دست نمیده؟!»